تابستانی که گذشت...
سلام به فرشته های ناز خودم و دوستان گلم.
تابستان...چه فصل دلپذیری.از بچگی عاشق شروع فصل تابستون بودم ،بخاطر سفر.حالا هم که بچه مدرسه ای دارم بازم این فصل رو دوست دارم اینبار هم بخاطرسفر هم بخاطر نداشتن استرس مدرسه..gif)
.gif)
.gif)
امسال قبل از شروع ماه رمضان یک ماهی ولایتمان بودیم که دو بار هم برای عروسی رفتیم دزفول .اواسط شهریور سه روز همراه عمو علی اینا(همکار بابا)رفتیم گناوه و بوشهر.خیلی خیلی خوش گذشت .مخصوصا به بچه ها و علی الخصوص ثنا و پرهام.چقدر دلمون برای گناوه و گشتن توی پاسازهاش تنگولیده بود.من که خرید پاییزه رو انجام داده بودم و قصد خرید لباس نداشتم ولی باز هم نشد از اجناس خوب چشم پوشی کرد و خلاصه جیب بابا رو خالی کردیم.کنار دریا هم رفتیم و برای دومین بار من رفتم و شنا کردم و افسوس میخوردم که چرا تو اون 2سالی که بی یو بودیم من نرفتم تو دریا!!!
بعد از برگشتن خاله منصوره و دائی رضااینا اومدن و 5 روزی بودن که خوش گذشت.یه جمعه بردیمشون پاسارگاد و تخت جمشید.اینم عکسهاش


بهترین خبری که تو همین روزهای اخر مارو و مخصوصا ثنا رو خیلی مشعوف کرد قبول شدن خاله محبوبه بود ،اونم تو شیراز.الان همراه مامان جون و باباجون اومدن و دیروز ثبت نام کرد.چون دانشگاهش دوره مجبور شد خوابگاه بگیره ولی بازم بودنش مایه ی دلگرمیه و بوی امیدی میاد که مامان اینا هم راضی شن بیان اینجا زندگی کنن..gif)





تابستانی که گذشت...
